از هیولا نترس

هیولا از تنها بودن با خودش میترسید.  تمام پری ها را بلعید تا چاه تنهاییش را پر کند. پری ها کافی نبودند، نوبت انسانها رسید.

چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۹۴ - 20:5 |

 

دوئومو

فقط حیف که بادهای اسکاندیناوی در دلم مسابقه را از گرمای بیسابقه توسکانی برده بودند. شش هیچ.

دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ - 22:5 |

 

قیز خانم

اهی هم به ساز راه نیست و مبارکم باشد

پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ - 20:31 |

 

نشستم خوندمشون. سر صبر. با حوصله. وبلاگ چیز خوبی نیست و آرشیوش چیز بدتریه. حالا نه صبر دارم و نه حوصله

شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ - 3:53 |

 

سرِ صبر میکشد مرا

به جز کودک درون و دیو درون، من یک "گندش رو دربیارِ درون" هم دارم. که میکشد مرا. میکشد مرا.
پ.ن. این وبلاگ بیخاصیت داره هشت سالش میشه. من میگم همون یک کلاس سواد بسشه، "گ.ر.د.ب.د" گیر داده که باید بره کلاس دوم، قربتا الی الله...

شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ - 2:3 |

 

رحیل المرافی

خوشحال؟ نه نیستم و حداقل فاصله ی لعنتی ام تا آدمهایی که در حال حاضر میتونند خوشحالم کنند دو هزار کیلومتره.

چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ - 13:30 |

 

وِر ایز مای کلوژر آخه؟

یه آهنگ کشنده ی جر و واجر کننده دارم این روزا که یه جاییش یه چیزی تو قفسه ی سینه م ترقی ترک میخوره هر دفعه که بهش میرسم و هر بار هم فکر میکنم خب دیگه تموم شد، ایندفه میمیرم. نمیمیرم ولی. چرا خب؟ این دقیقن همون جور مردنیه که دلم میخوادا! آی آقا با شمام! یا خانم! نمیدونم. هرچی که هستی! من رو اونجاش بکش که این مست می پرست چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست.
با تشکر.

جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ - 14:0 |

 

من، او و آدمهایمان

روزایی که با هم مهربون نیستیم به هردومون سختتر میگذره. من و زن سی و یک ساله ای که آدمامون به اسمِ من میشناسنش.

سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ - 9:43 |

 

نظاره کن در دود ما

بعله که گناه از بخت پریشان و دست کوته ماست...  و حاشا که بماند گله ای :)

یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ - 19:8 |

 

این روزها...

بد زخمم. کُلا.

پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۱ - 17:26 |

 

فروردین های بدقلقی که ماسیده اند به در و دیوار این خانه

و آخرِ تمام داستانها از جایی اواسط من شروع میشوند.

سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ - 2:33 |

 

ویزیتوری پاره وقت با پورسانت

باید یه ارگانی، انجمن خیریه ای، چیزی وجود داشت که گاهی دست نوازشی بکشه به سر وبلاگهای بی سرپرست و بدسرپرست

شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ - 0:0 |

 

محفل ِ آنتیپیکال ِ اُنس با اعراب ِ اضافه و ریحان

پلیور ِ کهنه ی سرمه ای ِ دون دون ِ سر ِ آستین داغون!  دم پایی ها و پتو های پشمالو!  ماگ های گنده ی تا خِرخِره پر شده از مایعات داغ و غلیظ ِ شیرین!  بشتابید که میخواهیم دور هم افسردگی کنیم.

سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ - 20:6 |

 

شیخ شاخدار

یک چیزِ مزخرفی اینجا نوشته شده بود در راستای ثبت حس و حال -ی که نیست- و بعد صاحبِ چانه ای که در کف این دست قرار دارد پاکش کرد در حالی که می اندیشید "چقدر این وبلاگ دوست نداشتنی تر از قبل شده است" و بعد کله اش را خاراند و یک گاز بزرگ به سیب زردی که یک لکه ی قهوه ایه کم رنگ داشت - وقتی از یخچال درش میاورد آن را ندیده بود- زد و سعی کرد چیز دیگری به جای آن مزخرف قبلی بنویسد و بعد فکر کرد که چیزی که برای گفتن ندارد و خب حالا چه مرضی است؟ و بعد دوباره فکر کرد که چقدر این وبلاگ دوست نداشتنی تر شده و باز هم یک گاز از سیب زرد لکه دار زد و دیگر به هیچ چیز فکر نکرد.

دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۹ - 9:52 |

 

یلدا

یه استاد ادبیات داشتیم که من رو دوست میداشت. (سلام ساناز) آدمهای زیادی من رو دوست نداشته اند و برای همین من عقده ایه تک تکِ دوست داشته شدنهای زندگیم هستم. (سلام لاله) یک روز آقای استاد ادبیات گفت اگر معنی اسمهاتون رو نمیدونید ازم بپرسید. پرسیدند. آنیسا. پویان. شمیلا. آبتین و... من نپرسیدم. آقای استاد ادبیات گفت تو چرا نپرسیدی. گفتم معنی اسم من رو که همه میدونند. گفت هیچ کدومتون نمیدونید. بعد به آدمهایی که گوش تا گوش کلاس نشسته بودند گفت کی معنی اسمش رو میدونه؟ و به من اشاره کرد طبیعتا. همه ساکت بودند که ناگهان خری گفت اصلا اسمش چی هست؟ و همه خندیدند. من نخندیدم. یعنی دوست داشتم بخندم که یعنی چه بامزه و من اصلا برام مهم نیست که کسی اسمم رو ندونه و هه هه هه  من چه کولم و اینها. ولی خب نتونستم. آقای استاد ادبیات به آقای خر  گفت اسمش یلداست. تو اسمت چیه؟ بعد باز همه خندیدند. من هم خندیدم . خر نخندید طبیعتا. شاید دوست داشت بخنده که یعنی هه هه هه  چقدر کوله و اینها. ولی نخندید. آقای استاد ادبیات گفت یلدا یعنی تولد خورشید. که خب نمیدونستم. بعد ازم پرسید شب یلدا به دنیا اومدی؟ گفتم نه! نمیدونم چرا دروغ گفتم.

شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ - 14:7 |

 

چرخ بی آرام را اندر جهان آرام نیست

فرنوش تو هنوز اینجا رو میخونی؟
توی یه خوابِ بد که نباید حتما یکی بمیره یا اتفاق بدی بیفته نه؟ یعنی خوابی که یادت بندازه هزار ساله از ته دلت نخندیدی خواب بدی نیست؟ من یه خواب بد دیدم فرنوش. تو این چیزها رو خوب میفهمی. میدونم... رفته بودیم اون رستوران کوچولوهه ته دنیا که اسمش رو یادم رفته الان. همون که توش پیتزا میخوردیم و زیر شیشه ی میزهاش قبرستون اجسام مرده و خشک شده بود. جورابهای پشمیِ رنگی رنگی پوشیده بودیم و مثل خنگ ها هی درباره ی جورابهامون حرف میزدیم. من تا حالا بهت گفتم که فکر میکنم تو لبخند خیلی قشنگی داری؟ احتمالا نگفتم چون من زیاد بلد نیستم از آدمها تعریف کنم ولی توی خوابم هی بهت میگفتم و باعث میشد لبخندت تبدیل بشه به خنده...  بعد همین. هیچی نشد. فقط پیتزا خوردیم و هی خندیدیم. نمیدونم چرا این خواب اینقدر واضح بود. چرا اینقدر ریزه کاری داشت. چرا همه ش رو یادم مونده. اینقدر خندیده بودیم که نمیتونستیم نفس بکشیم. حتی وقتی درباره ی اینکه حنیف میره یواشکی ماهی میخره خدا تومن و حرص تورو درمیاره حرف میزدیم هرهرمیخندیدیم. غذامون که تموم شد تو گفتی بقیه ی پیتزاها رو میبری که بعدا سگ تون بخوره و حنیف خندید. اینقدر خندید که من تا حالا ندیده م اینقدر بخنده. اصلا انگار تو خوابم گاز خنده پخش کرده بودند. حتی سر تصمیم گرفتن که خونه ی کی بریم فیلم بعد از شاممون رو ببینیم هم هی میخندیدیم. نه که یه جورِ غیر عادی هان! نه... خیلی هم همه چیز طبیعی بود. انگار خوش گذشتن طبیعی بود. خندیدن و شاد بودن طبیعی بود. خیلی هم طبیعی بود. رفتیم خونه ی شما. ولی فیلم ندیدیم. رفتیم نشستیم روی تختت و هی خندیدیم و هی اسکول بازیهامون رو با هم مقایسه کردیم و به هم درجه و ستاره دادیم. خیلی خواب بدی بود فرنوش. من حتی نمیدونم چند وقته که اونجوری نخندیدم.

* چه تایتله احمقانه ای؟  میدونم خودم!

سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ - 19:48 |

 

لوله بازكنی، تشخیص تركیدگی و تخلیه چاه

لذتی در حناق گرفتن و قورت دادن دلخوریهایی که مثل اسید، حلق و مری و معده ات را میسوزانند و دهانت را از یک وری بودن اجباری نجات میدهند هست که لابد در انتقام نیست. بعله ...

یکشنبه سی ام آبان ۱۳۸۹ - 22:48 |

 

قانون سوم

عکسها فقط یک مشت کاغذ پاره نیستند. زنده اند. جان دارند. گوشه ی هر کدامشان خروار خروار رنگ و بو و لبخند و نگاه و خاطره سنجاق شده. قوی اند. قدرت دارند. پاره شان کنی همان سنجاقها را میفرستند سراغت. همان عطر ها را میفرستند پی ات و تا هر جا که میروی تعقیبت میکنند. همان لبخندها را میفرستند تا مستقیم قلبت را نشانه بروند و پاره پاره اش کنند.

پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹ - 15:58 |

 

تقاضا نامه

آقا یا خانم خدا ی عزیز
بدین وسیله از جنابعالی استدعا دارم تا هنوز آرزوهای کوچک و ناچیز اینجانب به رویا و خیال های دست نیافتنی تبدیل نشده اند موو یور اَس

پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۹ - 14:8 |

 

هشت و پنجاه دقیقه ی صبح

نه هستم، نه نیستم .. و گور پدر انسجام منطقی

پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۹ - 8:53 |

 

هویج شماره 762

خریت های ناب و عمیقی که بخش شماره یک با خوشحالی ته شون جا میمونه و بخش شماره دو حسرت شون رو پشت لبخندهای پت و پهن دروغی از اینطرف به اونطرف میبره.

جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۹ - 19:49 |

 

پنج بعد از ظهر. نزدیکیهای باغ فردوس

مهمترین اتفاق امروز:  گیر انداختن لیوان خالی و در حال سقوط بین زانوی چپ و کشوی میز!

* حالا بیست و سه تا نه، صد و بیست و سه تا! چه فرقی داره؟ مثل این میمونه که از اینکه توی میدون تجریش عمله ها قربون صدقه ت برن ذوق کنی!

 

سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ - 17:32 |

 

در التزام مارگاریتا

مثل پوکر بازی کردن میمونه با کسی که هیچی از چشمهاش نمیشه فهمید. آخرش هم با بِش میبردت! بد میبردت!

شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹ - 18:29 |

 

رسیدیم و غبار آخر شد...

و در تاریکی ماندن سرنوشت احمق هایی بود که خورشیدهایشان را بلعیدند.

پ.ن.  نه! دلشون هم روشن نشد! سوخت!

شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ - 19:43 |

 

ماولا

استیصال یعنی این همه کار داشته باشی و مجبور باشی تمرکز کنی. ناخنهات رو هم به یه دلیل خجالت آور مسخره دوست داشته باشی.

جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۹ - 10:9 |

 

با نام و نشان شدنمان!

یاد باد روزگاران گذشته که اگر چیزی از ذهنمان میگذشت بی دغدغه نوشته میشد و هرگز هم رنگ ویرایش به خود نمیدید!... چه بر سرمان آمده است؟

پ.ن. غریبه شد ولی خوب شد! :)  باشد که رستگار شویم!

شنبه نهم مرداد ۱۳۸۹ - 20:23 |

 

روانیانه هشت صبح

زیادم راحت نیست. هم دیره هم کامپیوتر روشنه. هم نمیخوام برم هم باید برم. هم حالم بده هم باید شبیه آدم حسابی ها به نظر برسم. هم لال لالم هم باید یه عالم حرف بزنم... میگم که! خیلی سخته!

پ.فرداش ن. این پستم یهو غیب شده بود!

دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ - 8:32 |

 

به خودم - محرمانه - نه صبح

میخواستی تا کمر از هر پنجره ای که رو به احساست باز شد بیرون نیای تا برای مردم توی کوچه و خیابون دست تکون بدی! ...

* این بیماری "ثبت موقت" مثل یه جور کک و مک میمونه که صفحه ی "مدیریت مطالب قبلی" رو دون دون میکنه... و دقیقا مثل کک و مک بعضی ها فکر میکنن زشته و بعضی میگن سک سیه.

چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۸۹ - 0:29 |

 

S'il vous plaît laissez un message

اون روزی که با دوستت بدو بدو رفتیم تا خانقاه ظهیرالدوله یادته؟ ... هی من و چادر احمقانه م رو نگاه میکردید و ریز ریز میخندیدید... دم در خانقاه به پیرمردی که دربان اونجا بود و بعدها مرد گفتی "دختر عمه امه" ... و من چادرم رو که مثل ماهی لیز میخورد کشیدم جلوتر. تمام تراس خانقاه پر بود از فانوسهای روشن که بیشترشون رو روی زمین گذاشته بودند... من معذب به در کوچک اتاق زنها نگاه کردم و بهت گفتم "نمیشه من همینجا بمونم؟" ... دوستت که اسمش رو فراموش کردم گفت "نگفتم نیاریمش؟" ... بدون اینکه چیزی بگم رفتم طرف اتاق...  سریع اومدی پشت سرم و آروم گفتی "به هرحال می آوردمت" ...

نمیخواستم اینها رو بگم. میخواستم بگم تولدت مبارک. میخواستم بگم دلم خیلی تنگه. میخواستم بگم تو مهربون ترین برادر نداشته ی منی... ولی فکر کردم چیزی که از جعبه صوتی پیغام گیرت میشنوی فقط یک "تولدت مبارک" مسخره ست! ... خب حالا بدون :) 

چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۹ - 23:27 |

 

شاید!

شاید هم این همون فرصت لعنتی "یاد گرفتن" باشه که همه ازش حرف میزنند!

چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ - 1:49 |